|
تو اون تماس اخری گفتی بهم بذار برو گفتم چرا؟!!! گفتی برو گفتم بهت که از خودت، بهم یه یادگار بده تا که به یاد تو باشم ،تو این روزای بی کسیم گفتی برو خودش میاد یه یادگاری قشنگ اره الان تو قلبمه ،اون یادگاری قشنگ همش به یادم میاره تموم خاطراتتو اون یادگاری قشنگ،غمه بی تو بودنه غمه تنهایی و عشق،غمه بی نهایته این غمه یاره منه تا ابد تا روز مرگ ببین اینو یه" تا "داره یعنی یه روز تموم میشه روزی که مرگم برسه دعا ،دعا کن برسه ...
ای اسمان بر من ببار من مجرمم از سوی یار دانی چه بود جرم من جرم من عشق است و او عاشق نبود رانده شدم از شهر او با انکه دارم عهد او ...
شبی تا صبح گریه کردم تمام سوز دل را گریه کردم سوار موج دریا بودی ای ماه کنارت روی شنها گریه کردم
یکی را دوست میدارم ولی افسوس که او هرگز نمی داند نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست میدارم ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمی خواند به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم ولی افسوس که او گل را به زلف کودکی اویخت که او را بخنداند یکی را دوست میدارم...
دردم از یارست و درمان نیز هم دل فدای اوشد و جان نیز هم این که میگویند ان خوشتر ز حسن یار ما این دارد و ان نیز هم یاد باد انکو بقصد خون ما عهد را بشکست و پیمان نیز هم دوستان در پرده میگویم سخن گفته خواهد شد به دستان نیز هم چون سر امد دولت شبهای وصل بگزرد ایام هجران نیز هم هر دو عالم یک فروغ روی اوست گفتمت پیدا و پنهان نیز هم اعتمادی نیست یر کار جهان بلکه بر گردون گردان نیز هم عاشق از قاضی نترسد می بیار بلکه از زیر غوی دیوان نیز هم محتسب داند که حافظ عاشقست واصف ملک سلیمان نیز هم...
چو گل هردمببویت جامه در تن کنم چاک از گریبان تا بدامن تنت را دید گل گویی که در باغ چومستان جامه را بدرید بر تن من از دست غمت مشکل برم جان ولی دل را تو اسان بردی از من بقول دشمنان برگشتی از دوست نگردد هیچکس با دوست دشمن تنت در جامه چون در جام باده ولی در سینه چون در سیم و اهن ببار ایشمع اشک از چشم خونین که شد سوز دلت بر خلق روشن مکن از سینه ام اه جگر سوز بر اید همچو دود از راه روزن دلم را مشکن و در پا مینداز که دارد در سر زلف تو مسکن چودل در زلف تو بستست حافظ بدین سان کار او در پا میفکن
عشق در قالب الفاظ نبود مابه یک حرف تمامش کردیم شربتی را که به هر درد دواست نچشیدیم و حرامش کردیم ...
یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.
بیا در کوچه باغ شهر احساس
شد بهار و دل من اسیر شهر طوفانی انتظارست
تو با یک جرعه از دریای یادت برگرد که بی تو بغض فضا وا نمی شود یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود
کاشکه یه روز با همدیگه سوار قایق می شدیم
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
در حسرت چشم تو دل ماه شکست
دیرگاهی است که در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است رخنه ای نیست در این تاریکی درو دیوار به هم پیوسته است نفس ادم ها سر به سر افسرده است روزگاریست در این گوشه ی پژمرده هوا هر نشاطی مرده است دست جادوی شب در بروی من و غم می بندد می کنم هرچه تلاش تابرهانم خویش را او به من می خندد دیر گاهی است که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است جنبشی نیست در این خاموشی دست ها پاها در قیر غم است چه شده است ما را در این روزگار به گمانم کار کار دل هست ....
این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه این روزا هیچ مسافری بر نمی گرده به خونه کار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه جنس دلای آدما این روزا سخت و سنگیه
چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو دلت به وسعت دریاست بین آدمها |
About![]()
Archivesمهر 1388 (11)آبان 1388 (4) آذر 1388 (7) دی 1388 (2) اسفند 1388 (2) Links
مدی و خوابالو... | |||||